تبليغاتX
بیا تا برویم .......

بیا تا برویم .......

اي دوست به لب دريا دردانه كجا يابي در كام نهنگان رو گر می طلبی کامی

سفرنامه خوزستان قسمت دوم

بعد از يك خواب راحت تو هتل صبح براي صبحانه ساعت 8 رفتم پايين تو رستوران و يك صبحانه خوب خوردم و سريع از هتل خارج شدم تا اهواز رو در صبح هم ديده باشم ساعت 9 صبح روز جمعه بود و هوا خيلي گرم . از يك خيابون بغل هتل رفتم تا رسيدم به لب كارون و پل سفيد اهواز تو روز هم كارون خيلي قشنگ بود كنار پل سفيد چند تا عكس گرفتم و رفتم همون نزديك پل و كوچه هاي قديمي اهواز رو ديديم . يك پاركي هم كنار پل بود كه تو اون هواي گرم يك نوشيدني خنك مي چسبيد .تو پارك هم باد خنكي از رو كارون مي وزيد كه حوس كشيدن يك قليون هم كردم و مدت كوتاهي تو پارك نشستم .. پايين رودخونه هم رفتم و دستي به كارون رسوندم ...

اومدم لب خيابون و تاكسي گرفتم و رفتم يك امام زاده به اسم معروف تو اهواز كه وقتي رسيدم يك ضريح بود وسط حياط و مشغول تعميرات بودند دوباره با تاكسي برگشتم هتل هوا خيلي گرم بود و نمي شد بيشتر از اين تو خيابون باشم جلو هتل چند تا مغازه خرما فروشي هم بود كه تصميم داشتم كل خريدم رو از آبادان انجام بدم و رفتم تو هتل . خيلي دوست داشتم تو اهواز براي نهار برم يك رستوران كه غذاي محلي سرو كنه كه از هر كي پرسيدم آدرسي براي چنين رستوراني نداشت . در ضمن دوستم امروز ظهر پرواز داشت به اهواز و قرار بود با هم نهار رو تو هتل بخوريم ولي تا 3 نيومد و من غذا رو سفارش دادم آوردن تو اتاق در ضمن ماهي شون هم تموم شده بود . من نهارم رو تو اتاق خوردم و يك نكته جالب كه غذاي دوستم رو براي اين كه سرد نشه به فكرم رسيد يك پلاستيك روش بكشم و بذارم از پنجره بيرون و وقتي شهريار رسيد از جلو پنجره برداشتم و غذاي داغ رو انگار از تو فر در آوردي  گذاشتم جلوش و تا حالا يك خاطره شده براي هر دومون از گرماي اهواز و هميشه يادش مي افتيم .

قرار شد تا ساعت 5 تو هتل استراحت كنيم و بعد از طرف يكي از كارمند هاي هتل يك سواري برا خودمون دربست كرديم و راهي شوش شديم براي ديدن اونجا تو مسير باز هم همراه شهريار كه اونم دفعه اولش بود مي يومد اهواز چند تا عكس كنار پل سفيد و رود كارون گرفتيم و راهي چغازنبيل شديم كه نزديك شوش بود عجله داشتيم تا هوا روشنه چغازنبيل رو ببينيم كه همين طور هم شد و وقتي چشمم به اونجا خورد احساس غرور و شادي كردم از اين همه تاريخ پرشكوه كشور عزيزم ايران ......

چغازنبيل زيبا و نفس گير بود وقتي قدم رو سنگ فرش هايي مي گذاشتم كه در حدود ۱۲۵۰ پیش از میلاد ساخته شده‌بود آنگاه با خود مي انديشي كه ايران چيست و ايراني كيست ...

 

هوا كم كم تاريك مي شد و چراغ هاي اطراف معبد روشن شد و زيبايي اين بناي بيشتر خودنمايي مي كرد در دل اين بيابان ..

 راهي شوش شديم تا به زيارت حضرت دانيال نبي برويم كنار رودخانه پر آبي بود مرقد ايشان و بناي گنبد هم شكل خاص خودش را داشت . حس خوبي بود زيارت پيامبر خدا ....

هوا تاريك شده بود و امكان بازديد از ساير ديدنيهاي شوش برامون ميسر نبود شام را در يكي از معدود رستورانهاي شوش خورديم و راهي رامهرمز شديم .

براي رفتن به رامهرمز مي بايست دوباره بر مي گشتيم  اهواز و از اونجا راهي رامهرمز مي شديم . ساعت حدودا 2 صبح بود كه رسيدم به محل اقامتمون . خسته بوديم و يك خواب راحت..

دو روز در اين منطقه بوديم و به لطف يكي از دوستان يك شب رفتيم ديدن تش كوه به زبان محلي يا همان كوه آتش در يك محل دور افتاده و نا آشنا كه محلي ها به نام ممتين اگه اشتباه نكنم مي شناسند كه شايد هرگز در شب بدون يك راهنمايي محلي مثل دوست عزيزمون نمي تونستيم اينجا رو پيدا كنيم  .

و در اينجا من يكي از زيباترين منظره اي رو كه تا حالا نديده بودم رو ديدم و خيلي خيلي حال كردم و اونجا فقط شكر خدا مي كردم ....

از دور تو تاريكي و ظلمات شب يك جا مي درخشيد .. واي از ماشين كه پياده شدم و نزديك تر رفتم زيبايي اينجا هر لحظه من و دوستم رو بيشتر مي گرفت سنگهاي روي كوه قرمز شده بودند و از زير سنگها شعله آتيش به رنگ آبي و زرد خيلي زيبا در مي اومد و صداي شعله آتيشي كه از دل كوه در مي يومد تو دل شب خيلي دل نواز بود ....

خيلي عكس گرفتيم ولي نمي شد زياد تو اين محل ايستاد چون بوي گاز اذيت مي كرد . با خودم گفتم اگه همچين جايي در يك كشور ديگه بغير از ايران بود چه كارها و استفاده هايي كه ازاين نعمت خدادادي در جهت جذب توريست و كسب منافع نمي كردند......

تشكوه در نزديكي شهر رامهرمز است و ديدن اينجا رو پيشنهاد مي كنم به دوستان ولي چون مسير تو راه فرعي هست بهتره چند نفره و بصورت گروهي تشريف ببريد براي امنيت بيشتر ...

فردا قراره بريم به سمت آبادان و خرمشهر و خيلي ذوق دارم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 17:49  توسط یک دوست  | 

سفرنامه خوزستان

روز سفر فرا رسيد  كه تو هفته اول خرداد ماه بود. قرار بود جمعه پروازمون باشه ولي به خاطر اينكه شنيده بودم پنچ شنبه شبها اهواز خيابونهاش خيلي شلوغ مي شه و چون يكي از هدفهاي سفرم ديدن مردم اين ديار بود پروازم رو براي ساعت 4 بعد از ظهر پنچشنبه گرفتم كه ساعت 6 به اميد خدا اهواز باشم . خيلي هيجان داشتم و براي خودم هم جالب بود چرا ! 

همون صبح دوستم يك اتفاق براش افتاد و نتونست باهام براي بعد از ظهر بياد و  پروازش رو انداخت براي جمعه ظهر . و خودم به تنهايي به همراه راننده رفتيم فرودگاه ساعت 3 فرودگاه بودم . گيت پرواز اهواز باز شده بود براي كارت پرواز گرفتن رفتم تو صف از همين حالا خودم رو تو خوزستان احساس مي كردم وقتي مسافرهاي پرواز رو ديدم . خانم هاي سن بالا با چادر هاي عربي و صورتهاي سبزه با خالي بين ابروهاشون  و آقايوني كه با لهجه غليظ عربي صحبت مي كردند... و در عين حال مسافراني بسيار خوش تيپ و باكلاس كه  كه اونها هم  به نوعي آدم رو ياد اهواز و آبادان مي اندخت ......

سوار هواپيما شدم و صندلي خودم رو هم كنار پنجره گرفته بودم تا خوب از اون بالا خوزستان عزيزم رو ديد بزنم !! دو ساعت پرواز طول كشيد و از اون بالا رود كارون كاملا معلوم بود تو زمين هاي خشك و منظره زيبايي بود... رو آسمون اهواز هوا غبار آلود بود و مسافر كناري من كه ساكن اهوازبود گفت الان كه خوبه از اين بدترشم رو هم داشتيم به طوري كه تو شهر بعضي وقتا از شدت گرد و و غبار جايي ديده نمي شه ....( اين گرد و غبار از بيابونهاي عراق بلند مي شه كه شنيدم قبلا رژيم سابق عراق با نفت رو اين بيابونها رو مي گرفت كه گرد و غبار بلند نشه ولي متاسفانه اكنون كسي به فكر اين معضل نيست .  به طوري كه بعضي وقتا شدت اين گرد و خاك  آلوده طوري هست كه شهرهاي شرقي كشور هم در برمي گره ....

   با خودم گفتم كاش تو اين چند روز هوا خوب  باشه..

هواپيما نشست از هواپيما اومدم بيروم و وقتي هواي گرم به صورتم خورد گفتم به چه هوايي!! و خوشحال پياده رفتم به سمت ترمينال . فرودگاه اهواز يك فرودگاه معمولي و نه چندان بزرگ بود خوشبختانه فقط يك سامسونت همرام بود و از ترمينال خارج شدم اومدم  همون روبرو تاكسي هاي فرودگاه تو صف بودن . از دفترش سوال كردم مي خوام  يك هتل تو مركز شهر بگيرم . از قبل اسم چند تا هتل تو مركز شهر رو درآورده بودم اون هم گفت همون خيابون نادري و امام خميني مركز شهر هستند يك ماشين دربست كردم براي مركز شهر به راننده گفتم جلو يك هتل خوب و قیمت مناسب كه مي دوني اونجا منو پياده كنه از فرودگاه تا مركز شهر يكم طولاني بود جلو هتل نادري پياده شدم داخل يك خيابون نسبتا كم عرض فعلا هيچ موقعيت خودم رو نمي دونستم فقط  مي دونستم اين هتل مركز شهر اهوازه كرايه تا اونجا 4000 تومن شد . داخل هتل نادري كه سه ستاره بود رفتم ساختمون هتل كه قديمي بود . رزوشن هتل قيمت يك شب اقامت براي يك نفر رو 55000 تومان با تخفيف گفت با اينكه اون تاريخ پيك مسافرتي هم نبود . گفتم اتاق رو ببينم بعد تصميم مي گيرم با آسانسور با يكي از كارمندهاي هتل رفتم بالا يك اتاق رو بهم نشون داد كه خيلي قديمي و دل گير بود و مثل مسافرخونه ها بود ..(نمي دونم اتاقهاي ديگش هم به اين صورت بود يا نه ) اصلا خوشم نيومد و از هتل اومدم بيرون سوال كردم گفتن سر چهار راه امام 2 تا هتل ديگه هست پياده تا چهار راه راهي نبود و بازارها و مغازه هاي زيادي كه ديديم مشخص بود اين منطقه بازار اصلي اهوازه همون سر چهار راه كه رسيدم دو تا هتل به اسم هتل ايران و هتل پرشيا روبروم بودن كه اول رفتم داخل هتل ايران ساختمون هتل چند طبقه و قديمي بود لابي هتل هم كوچيك بود از پسر رزوشن كه پسر خوش برخوردي هم بود قيمت اتاق رو گرفتم گفت 42000 تومان و با تخفيف 35000 برا شما برا يك شب گفتم اتاق رو مي بينم بعد.  رفتم با آسانسور بالا طبقه پنجم بود راهروها و اتاقها تازه بازسازي شده بودن و تميز  وارد اتاق شدم و همون جا قبول كردم و خوشم اومد اتاق دو تخته خيلي تميز و قشنگ نسبت به قيمتش . خانم خدمتكار كه پيشم بود گفت طبقه چهارم و پنچم رو تازه بازسازي كردن پس اگه خواستيد اين هتل تشريف ببريد كه از لحاظ موقعيتش هم عالي بود تو اين طبقات اتاق بگيريد .

 رفتم پايين و اتاق رو تحويل گرفتم و كلي سوال هم از رزوشن كردم كه برا ديدين بازار ها که از كجا شروع كنم  و كجاها برم و كجا غذا بخورم و....  سريع رفتم بالا وسايل هامو گذاشتم و برگشتم پايين براي  اهواز گردي چون فقط يك شب اهواز بودم و فردا بعد از ظهر بايد مي رفتيم با دوستم رامهرمز . خلاصه وقت رو غنيمت شمردم از همون بازار سرپوشيده كنار هتل به اسم بازار امام شروع كردم عصر بود و خيلي شلوغ  مردم پرجنب و جوش و در حال خريد وسط هاي هاي بازار سمت چپ يك بازاري بود معروف به بازار عرب ها و خيلي خيلي شلوغ از اينجا بيشتر خوشم اومد زنها و مرهايي كه  به زبون عربي صحبت مي كردند و در حال معامله بودن . بعضي جاها وسايل قشنگي هم مي تونستي پيدا كني مثل كيف و كفش و صندلهاي خوب با قيمت مناسب و لي قصد نداشتم از اينجا خريد كنم و خريد هامو گذاشته بودم برا آبادان موقع برگشت . از اين بازار خوشم اومد و رسيدم به انتهاش كه به يك خيابون بزرگ يك طرفه وصل مي شد بعدا فهميدم اين خيابون نادري نام داره . انتهاي همين بازار چند تا مغازه سمبوسه و فلافل فروشي بود كه خيلي هم شلوغ بود خيلي ها هم سمبوسه ها رو سرخ نشده ميخريدند و با خودشون مي برند . قصد داشتم حتما فلافل و سمبوسه اهواز رو هم امتحان كنم چون ديگه خوزستان مركز اين خوردني هاست . يك سانديچ فلافل گرفتم  همون جا كنار خيابون خوردم با اين كه گرسنه نبودم ولي خوب بود بلاخره بايد امتحان مي كردم . همون خيابون نادري رو به سمت راست رفتم سمت چپ مي خوره به كارون . خيلي خيلي شلوغ بود خيابون پر بود از جوانهاي عزيز اهوازي كه شاد و خندون در حال گشتن بودن و اين كه مي گفتن شبهاي جمعه خيلي شلوغه واقعا همين طور بود سمت چپ خيابون يك مركز خريد ي بود به اسم كارون كه اجناسش نسبت به تو خيابون به نظر شيك تر مي يومد اونجا رو هم گشتم در ضمن هوا هم خيلي عالي بود و اصلا فكر نكنيد گرم بود ها!!!  . خلاصه يك 2 ساعتي تو همون منطقه بودم و همه جا رو تا دلتون بخواد سرك كشيدم و خيلي  بهم خوش گذشت..........!!

تعريف كيانپارس رو خيلي شنيده بودم و قرار بود برا شام برم اونجا همون انتهاي نادري كه بعدن فهميدم مي خوره به كارون سوار تاكسي شدم به سمت كيانپارس كه از روي پل سفيد اهواز گذشت و از رو رود كارون  و برا اولين بار كارون رو تو تاريكي ديدم . آدرس يك پيتزا فروشي رو تو كيانپارس بهم داده بودند كه الان يادم نيست چي بود اسمش ساعت 10 شب بود و كيانپارس كه  جزء محله هاي خوب و با كلاس اهوازه اون موقع مراكر خريدش بسته شده بود و فقط رستورانهاي باز بودند  به اون پيترا فروشي رسيدم كه خيلي هم شلوغ بود و بعد سفارش 45 دقيقه ايي طول كشيد تا آماده شد غذاش هم خوب بود . بعد از همون يكي از كوچه ها آدرس پارك ساحلي رو گرفتم و رفتم لب كارون .....

پارك بزرگي بود و پر از دختر و پسرهاي جوان و خانواده هايي كه شب رو اومده بودند از هواي خوب كنار رودخونه استفاده كنند . از داخل پارك رفتم لب كارون نشستم . خيلي تاريك بود هيچ چراغي حتي همين محدوده پارك كه كلي آدم اومده بودند كنار رودخانه روشن نبود و تاريك تاريك  نمي شد جلوتر رفت حتي پل سفيد و معروف اهواز هم به هيچ وجه نورپردازي چشمگيري نداشت از همون كنارسكوپارك بغل رودخانه مدتي نظاره گر كارون زيبا و پر خاطره حتما براي خيلي ها بودم و افسوس  كه همچين نعمتي تو كشورم  دارم و لي برا بيشتر زيبا نشون دادنش كسي كاري نكرده .........

در ضمن مي تونم بگم 99 درصد جونهاي پارك تفريحي به غير از قليون كشيدن نداشتن .....

رفتم تا ته پارك و بعدش رو پل سفيد و از اون بالا وسط پل به صداي قشنگ كارون گوش دادم....

ساعت 2 صبح بود كه به هتل برگشتم....

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 8:23  توسط یک دوست  | 

سفرنامه خوزستان

سفرنامه خوزستان

 با سلام خدمت همه دوستان عزيزم

 خيلي وقت بود دوست داشتم خوزستان رو ببينم از لب كارون گرفته تا نخلستانهاي آبادان و اهواز و  چاههاي نفت... همین طور نسبت به مناطق جنگي خرمشهر و شلمچه از كودكي و بعدش يك ذهنيتي زيبا داشتم و برام خيلي هيجان انگيز بود ديدن این مناطق از نزديك .... و چندین بار عکسهای خوشگلی رو دیده بودم تو اینترنت از معبد زیبا و نفس گیر چغازنبیل و...................... كلي جاهاي ديگه.. كه تا امسال نشده بود اون منطقه از كشورم رو ببينم با اينكه تقريبا  كل مناطق ايران رو گشتم و ديديم (البته سمت چابهار رو هم نرفتم و اميدوارم روزي اونجا هم برم )

خلاصه داستان از اونجا شروع شد كه خيلي اتفاقي  يك روز تو محل كارم عكس يك بنده خدا رو تو روزنامه ديدم كه  ايشون هم تخصص كاري بنده رو داشتند ولي كجا بودند ؟ آره خوزستان يك دفعه همون جا به ذهنم چيزي خطور كرد و با دوستم و به عبارتي همكارم مسئله رو مطرح كردم و اين شد كه با هم دوتايي يه ماموريت كاري بريم پيش دوست عزيزمون كه عكسشو ديده بوديم تو روزنامه فقط !

همين طوري شد كه شروع كردم به اطلاعات در آوردن از تو سايت ها و وبلاگهاي مختلف از ديدنيهاي خوزستان گرفته تا هتلها و رستوران ها و...  و الحق كه خيلي به دردم خورد اونجا و كلي حال كردم اونجا با  اطلاعاتي كه از دوستان گرفتم  .

به همين خاطر اينجا تصميم گرفتم مشاهدات و تجربيات خودم رو از سفري كه به اين ديار گرم و صميمي تو خرداد ماه داشتم اينجا بنويسم شايد بدرد دوستان در سفرشون به سرزمين طلاي سياه ايران بخوره .......

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 20:1  توسط یک دوست  | 

سلام دوستان عزیزم

یک سال از راه اندازی این وبلاگ گذشت و چه سریع گذشت... .

در اینجا جا داره از همه دوستان عزیز که در این مدت وبلاگ بنده رو دنبال کردن تشکر ویژه داشته باشم و بهترین ها رو برای همه دوستان و هموطنهای عزیزم آرزو کنم .

زندگی گفتن و شنیدن سه کلمه است : خندیدن - بخشیدن - فراموش کردن

پس بخند   ببخش  و فراموش کن

 

دوستان چند تا عکس از جاهای دیدنی که دوست دارم از نزدیک ببینم رو براتون می زارم  خوشحال می شم نظراتتون رو درباره عکسها بدونم

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 12:30  توسط یک دوست  | 

سفرنامه تایلند پاتایا (روز آخر)

امروز جمعه و روز آخر مسافرتمون بود 23:30 پرواز داشتيم به ايران . تصميم گرفته بوديم امروز بعد صبحونه يك شناي اساسي تو استخر و ساحل دريا داشته باشيم و خوب استفاده كنيم . صبح ساعت 8 رفتيم صبحونه و بعد شنا كه خيلي خيلي هم جسبيد آب عالي بود.

 

ساعت 11 وسايل ها رو كه جمع كرده بوديم تحويل پذيرش داديم و به هواي چتر سواري رفتيم به خيابون ساحلي روبروي رويال گاردن پلازا اونجا هم كسايي هستند كه پيشنهاد هايي براي قايق سواري –چتر سواري- غواصي و جت اسكي مي دن مي تونيد باهاشون چونه هم بزنيد سرقیمت ما چتر سواري رو براي 2 نفر 800 بت گرفتيم و با يك قايق رفتيم تو دريا كه يك جايي اون وسط درست كردن كه از اونجا مردم چتر سواري مي كنند رسيديم و جليقه رو پوشيديم دو تا صف داره يكي شما رو از اون بالا مي ياره پايين و يك لحظه پاهاتون رو تو آب مي كنه سریع دوباره می بره بالا و يكي ديگه اين كارو نمي كنه یعنی خیس نمی شین من تو آب رو رفتم و همسري هم بدون آب  خيلي سريع همه چيز انجام شد و با يك طنابي كه به قايقي متصله هنوز به خودم نيومدم ديدم تو آسمونم . جالب بود و تجربه جديدي واسم بود مخصوصا كه از اون بالا شما رو يك دفعه مي ياره پايين و فكر مي كنيد الان ميفتيد با اون سرعت تو آب ولي تا پاتون تا زانو تو آب رفت دوباره سريع میرین بالا و حسابي حال كرديم ما اونجا. در ضمن شلوارك بپوشيد تا مثل من شلوارتون خيس نشه .

برگشتيم با همون قايق به ساحل و من با همون شلوار خيس رفتيم مجتمع رويال گاردن پلازا شلوارم زود خشک شد. طبقه اولش كه هيچي گيرمون نيومد ولي طبقه دوم يك فروشگاه بزرگي گوشه بود كه جنساش مارك بودن ولي همه حراج و كلي گشتيم و چيزاي خوبي توش گير آورديم و خريديم . اسم اونجا يادم نيست ولي از همون در ورودي كه وارد شديم از پله برقي بالا رفتيم و درست گوشه سمت چپ بود. از اونجا همون خيابون ساحلي رو رفتيم تا به خيابون كناري كه خيابون اصليه برسم راهي نيست يك جا مركز ميوه بود. انواع ميوه هاي كه از هر كدوم خوشمون اومد يكي امتحان كرديم  و مقداري خريديم كه بياريم ايران . از اونجا رفتيم رستوران پرديس نهارمون رو خورديم . از غذاهاي تايلندي ها  اصلا خوشم نيومد ولي تو بانوك تو خيابونها اين دست فروشها يك جور ماهي مي پختند كه دورش همه نمك بود و رو ذغال كبابش مي كردند . به نظر بايد خوشمزه مي يومد ولي قسمت نشد امتحان كنم . از دوستان اگه كسي خورده نظرشو خوشحال مي شم بدونم

از رستوران رفتيم پيش پسرعمه خودم که اونجا زندگی می کنه و حالشو پرسيديم و از اونجا با موتور برگشيم هتل كه موتور همخودش داستاني داشت!!

ساعت 3 اومدن دنبالمون و به اتفاق دوستامون اون دو تا آقاهه سوار ماشين شديم و از هتلهاي ديگه هم بقيه رو برداشتن كه همه با هم اومده بوديم تایلند . تو راه ما رو بردند براي اين كه آخرين پولها رو هم خرج كنيم مزرعه عسل كه يك جايي بود كه عسل توليد مي كردند و اول يك توضيحي راجع به زنبورها شون و مراحل تهيه عسل دادن بعد رفتيم داخل يك سالني و با شربت عسل تو يك ليوانهاي كوچولو پذيرايي كردند و يك آقا ايراني اومد و درباره محصولاتي كه از عسل و زنبورها و.... و فوايدشون  توضيح داد و کلی تبلیغ کرد و در آخر رفتيم تو فروشگاهش و ملت كلي هم از كرم و شوكلات و ... كه با عسل درست شده بود خريد كردند .

اومديم سوار شديم و رفتيم فرودگاه تو بازرسي اگه آب يا چيز تيزي مثل قيچي و چاقو كوچيك واز اين چيزا داريد اگه تو كيف دستي يا جيبتون باشه مي گيرن و ديگه پستون نمي دن  . تو چمدونها مهم نيست اگه باشه .سفر چک و تحویل بار خیلی طولانی بود ماهان دو تا پرواز همزمان داشت . موقع تحویل بار هم تو چک پاسها و بلیط یک خانم محجبه تایلندی که فارسی صحبت می کرد گفت اون دو تا تابلو رو که می خواستیم داخل هواپیما ببریم نمی شه برد و باید بدین بار دیدیم چاره ای نیست و خوب بود همین جا به ما گفت و با خودمون نبردیم که اونجا هم اجازه ندن ببریم . ما هم بردیم یک بسته بندی خیلی خوب و محکم کردیم توسط دستگاه و تحویل بار دادیم و دعا کردیم نشکنه آخه اونجا که مشکلی نبود ولی تو ایران آخه با بار مردم خیلی ملایم رفتار می کنن! خودم تو یکی از سفرهای قبلیم یک چمدون بزرگ که جنسش از این طلق های فشره بود داشتم که که موقع تحویل تو ایران دیدم یک شکاف بزرگ خوشگل برداشته !!!

خلاصه بارهارو تحویل دادیم و کارت گرفتیم ورفتیم تو ترمينالش يك دوري بزنيم كه خيلي هم بزرگ بود . آخرين بت هامون هم حساب كرديم و باهاش يك چيزي خورديم تا وقت پرواز شد و رفتيم تو هواپيما مدت پرواز 8 ساعت اعلام كردند كه فقط موقع پذيراي شام و صبحونه بيدار بوديم !!

تو فرودگاه امام هم بدون دردسر چمدونها رو گرفتيم.  پرواز برگشتيمون به شهرمون ساعت 12.5 ظهر از مهرآباد بود واسه همين با خود اتوبوسهاي خطي فردوگاه امام كه ساعت 6.30 صبح حركت میكرد مستقيم رفتيم مهرآباد كرايش هم نفري 2000 تومان بود مسير و ایستگاه های اتوبوس هم مترو حرم ، آزادي ، مهرآباد هست . اينا رو نوشتم شايد به درد كسي بخوره . تو ترمينال مهراباد همسري نشت و من سريع رفتيم بازار بزرگ يكمي خريد داشتم و تا 11.30 برگشتم فرودگاه و پروازمون هم كه كلي به خاطر بدي هوا تاخير داشت شکر خدا انجام شد و ساعت 15.30 خونمون بوديم .

اينم از سفرنامه تايلند و با معذرت از دوستان عزيزم كه اينقدر نوشتنش طولاني شد . به اميد خدا سفرنامه خوزستان رو كه خيلي بهم خوش گذشت و تجربه خوبي برام بود در روزهاي آينده مي نويسم . و تشكر ويژه دارم از همه دوستان كه سفرنامه اين دوست كوچيكتون رو دنبال كرديد و همراه من بوديد .

با تشكر

بهرام  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 16:2  توسط یک دوست  | 

سفرنامه تایلند (روز هفتم) پاتایا

 

امروز پنج شنبه است و برنامه داشتيم  بريم پارك آبي پاتايا  Pattaya Park كه به هتل ما هم نزديك بود . با دوستامون قرار گذاشتيم كه بعد صبحونه با هم بريم ما ساعت 8 اومديم پايين و صبحانه رو در فضاي باز و قشنگ هتل خورديم وقتي تموم كرديم تازه دوستامون اومدن من هم از فرصت استفاده كردم و يك شناي حسابي تو استخر تميز هتل كردم تا دوستان ما در كمال خونسردي صبحونشون رو ميل كردن !

عکسهایی از هتل

دوستامون امروز بايد برمي گشتن ايران و برگشت ما فردا بود به همين خاطر وسايلهاشون رو تو اتاق ما گذاشتن و ساعت 9.30 يك تاكسي گرفتيم و رفتيم پارك آبي پاتايا . ابتدا قصدمون اين بود كه بالاي برجش رفته و سقوط آزاد رو كه از بالای برج به صورت تکی یا دوتایی یا با کابین امكانش بود تجربه كنيم . به همين خاطر بليط رو از همون طبقه زيري برج كه خودش يك هتل بزرگ رو تشكيل مي ده نفري 300 بت گرفتيم و با آسانسور رفتيم طبقه 55 برج . اونجا منظره زيبايي از كل شهر پاتايا و دريا رو مي تونيد ببينيد .

اینم عکسي از بالا که پارک آبی و شهربازیش کاملا مشخصه

 ما سقوط تك نفري رو انتخاب كرديم كه به اين صورت بود كه يك چيزي مثل كمربند كه به كمر و شونه ها وصل مي شد به كمك مسئول اونجا مي پوشيديم و رو يك گيره اول امتحان مي كرديم و بعد قلاب اصلي رو وصل ميكردند و سپس سقوط از طبقه 55 برج !!

اینم حمید دوستمون موقع پایین اومدن

 قبل از اين كه خودتو بندازي پايين خيلي خيلي هيجان و يك جورايي ترس داري و فكر مي كني با سرعت زياد از اون سيمي كه بهت وصله مي ياي پايين ارتفاع هم خيلي زياد بود و درجه شيب سيم هم بسيار زياد همینطور كه تو عكسهاي بالا مشخصه . من نفر اول رفتم ولي بر خلاف تصورم خيلي آروم اومدم پايين . اگه دوستان رفتن همون تك نفري رو سوار شن فكر كنم دو تاي ديگه مخصوصا تو كابينش خيلي مسخره باشه !! ولي روزهايي كه هوا خوب نيست و باد مي ياد اجازه سوار شدن رو نمي دن و فكر كنم فقط كابين رو مي شه سوار شده . پس اينم مد نظر داشته باشيد براي رفتن به اونجا.

رسيدم پايين و قبلش ازم چند عكس گرفتن بعد من همسري و دوستان هم  اومدن اونا هم با نظر من موافق بودن . عكسامون قشنگ شده بود همگي عكس ها رو اگه اشتباه نكنم هر كدوم 100 بت خريديم .

در طبقه بالاي برج هم رستوران گردونش بود كه تورها اونجا مي برند و حدودا 40-50 هزار تومن مي گيرن كه غذاش سلف سرويسه ولي كسي از دوستان و آشناها كه قبلا رفته بودن اونجا به ما پيشنهاد نكردن بريم و گفتن غذاهاش برا خودشون خوبه ما هم نرفتيم .

 بعد رفتيم سمت پارك آبي كه زياد هم به نظر جالب نبود و  و تنها ۶ تا سرسره آبي داشت و بقيش استخر ولي آبش تميز و استخرهاش قشنگ بود . قبلش يك شهربازي بود كه سه چهار تا وسيله بيشتر نداشت ما هم سوار نشديم و رفتيم داخل پارك 100 بت وروديش بود . دو تا تخت انتخاب كرديم اول رفتيم سوار سرسره بلنده شديم  كه خيلي بد بود و خيلي سريع و با سرعت منو تا پايين آورد و وقتي تو استخر با چنان سرعتي شلپ افتادم كه كفتم ضربه خورد و يك جورايي انگار پيچ خورد!! كلي درد داشتم ولي سريع يكي ازنجات غريق ها اومد سمتم و دكتر رو هم خبر كرد شونمو با درد تكون دادم خودم و جا افتاد ولي درد بدي داشت . به اونها هم گفتم مشكلي نيست و رفتند ولي از عكس العمل سريشون خوشمون اومد . بعد از مدتي دردشم كم شد و تو استخرها شنا كرديم و در ضمن كلي عكس گرفتيم  .

درباره پارك آبي پاتايا كه اصلا قابل مقايسه با پاركهاي آبي دبي و حتي تركيه هم نيست نظرم اينه كه براي وقت گذروني براي يك نصف روز از صبح تا ظهر خوبه و اين كه خودتون بدون خريد تورش تشريف ببريد كه خيلي ارزون تر در مي ياد .

يك ساعتي اونجا بوديم و بعد از اين تاكسي هاي وانتي گرفتيم و برا نهار رفتيم به رستوران پرديس تو راه داخل شهر يك دفعه پسرعمه خودمو ديديم كه تو پاتايا رستوران داره و قرار بود فردا برم بهش سر بزنم . كه بیرون كنار رستورانش بود براش دست تكون داديم و اون هم ما رو ديد و شناخت و خنديد . خوبه آدم يك فاميلشو تو كشور غريب ببينه .

نهار رو تو رستوران پرديس خورديم و از دوستامون كه شب پروازشون بود خداحافظي كرديم  يا يك موتور رفتيم براي ديدن و خريد از فروشگاه LOTUC لوتوس يك جورايي خريدههامون رو گذاشته بوديم براي امروز .

كلا در دو طبقه بود كه از طبقه اولش كه خوشمون نيومد ولي طبقه بالا كه سرتاسر يك فروشگاه بزرگ بود مي شد خريد كرد همه چيز از پوشاك و كفش و خوردني و عروسك و... داشت و كيفيت جنس و قيمتها هم خوب بود . يك مقداري خريد كرديم و ريختيم تو كولمون . از اونجا امومديم بيرون و آدرس فروشگاه لوك دود رو سوال كرديم خيلي ها نمي دونستن با اين كه مي دونستيم تو نزديكي هم منطقست و از رو نقشه هم نشون مي داديم كه آخر سر با يك موتور رفتيم اونجا . يك فروشگاه بزرگ قديمي بود در يك طبقه كه همش صنايع دستي بود ما به قصد خريد يك تابلو چوبي كنده كاري شده بزرگ براي بالاي شومينمون اومديم اينجا . همه چيز داشت تابلوها چوبي خيلي بزرگ و واقعا قشنگ با قيمتهاي 25 الي 30 ميليون تومني يا بيشتر .

خيلي با ظرافت تمام چوبها رو به شكل درخت و ميمون و فيل و..... تراشيده بودن

مبلمان كامل كار دست و خيلي بي نظير . و هر چي از صنايع دستي كه فكرشو كنيد . من و همسري از يك  تابو كه شبيه سيمرغ بود و كامل با دست كنده كاري شده بود و اندازش هم همون چيزي بود كه مدنظرمون بود خوشمون اومد  و 3100 بت خريدمش . به غير اون يك گلدون چوبي كنده كاري خيلي قشنگ كه چوبش هم بوي خيلي خوبي مي داد چند تا ظرف چوبي زيبا و يك تابلو كه برش يك تنه درخت بودو داخلش 3 تا فيل رو در آورده بودند و اندازش يك متري ميشد رو خريدم .

خيلي چيزهاي قشنگ ديگه هم بود كه دستامون جا نداشت همون جا هم گفتم اينا رو چطوري با خودمون ببريم تو چمدونها هم كه جا نمي شد . خلاصه خريدمون رو كرديم و من راضي از تابلو سيمرغي كه گرفتم (البته اختلاف نظر داريم كه اين طاوسه يا سيمرغ ) اونجا هم برامون بسته بنديش كردن .

من جاي ديگه براي صنايع دستي نرفتم كه بتونم قيمتها رو مقايسه كنم و چون بهم براي خريد اينجا رو پيشنهاد دادن ولي در كل اينجا تنوع جنس خيلي زياد بود و قيمها هم مناسب بود .

يك تاكسي گرفتيم و رفتيم هتل مسير هم طولاني بود ساعت 6.5 بعد از ظهر بود وسايلو گذاشتيم تو اتاق و دوباره اومديم بيرون با يك موتور رفتيم  مركز خريد  اوت لت Outlet و لوتوسLotus كه بهم وصل بودن و اونور شهر پاتايا بود كه ما تا حالا نرفته بوديم. وقتي رسيدم اول فروشگاه لوتوس رفتيم كه مثل هموني بود كه ظهر رفتيم و باز يك مقدار خريد كرديم بعد اومديم اوت لت كه چند جا كه قيمت كرديم خيلي جنساس گرون بود و ارزش خريدن هم نداشت و ما ديگه بي خيال كشتن توش شديم خيلي هم بزرگ نبود  .

دوباره برگشتيم لوتوس كه براي خريد از چند تا مركز خريدي كه تا حالا رفتيم به غير از Bo Bae Tower بهتر بود و مي شد جنسهاي شيك رو به قيمت خريد بعد خريد رفتيم بستي خيلي خوشمزه ايي خورديم و برگشتيم هتل .

 داخل هتل يك گشتي زديم و وسايل هامون رو جمع كرديم و ساك رو بستيم كه برا فردا آماده رفتن باشيم .

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 16:29  توسط یک دوست  | 

سفرنامه تايلند (روز ششم ) پاتايا

 

چهار شنبه صبح صبحانه رو تو فضاي زيباي محوطه بيروني هتل خورديم و لذت برديم . وسايلهامون رو جمع كرديم و براي ساعت 9 از جلو هتل با يك تاكسي به مقصد  جزيره  Koh Larn (مرجان) حركت كرديم .

تورها معمولا براي اين تور نفری چيزي حدود 40 دلاريا بيشتر مي گيرند كه شامل هزينه رفت و برگشت و نهار مي باشد. اكيدا پيشنهاد مي كنم خودتون بدون خريد تور اين جزيره رو تشريف ببريد مثل ما  (با هزينه خيلي كمتر و لذت بيشتر)

یا يك ون كه متعلق به هتل بود و مي خواست بره بيرون گفتيم مي خوايم بريد جزيره كوهلن گفت سوار شين و با 100 بت ما رو برد دقيقا اسكله جلو كشتي تندرو پيادمون كرد بنده خدا رفت برامون بليط رفت و برگشت هم خريد نفري 150بت !! به همين سادگي رفتيم سوار كشتي شديم و با كلي توريست كه هيچ كدوم ايراني نبودند رفتيم سمت جزيره .

نكته بليط و يك كاغذ رنگي كه بهتون مي دن رو نگه داريد براي برگشت ازتون مي خوان و سه ساعت مختلف براي برگشت هست مي تونيد هر كدوم رو بخواين انتخاب كنيد ما ساعت 4 برگشتيم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 17:38  توسط یک دوست  | 

سلام دوستان

الان بنده تو خوزستان هستم با یک هوای گرم  به نظر من که از جایی خوش آب و هوا اومدم وبرای خودشون مردم خوب خوزستان هوایی خوب .  مردمی بسیار خونگرم و استانی سراسر مهر و صفا . قصد نداشتم از سفرهای داخلیم تو این وبلاگ بنویسم ولی سفر من که یک سفر کاری بود و همچنین برای بار اول است که قسمت دیدن این استان نصیبم شد خیلی خیلی برای شخص خودم مهیج و عالی بود . قبل از سفردیدین جاهایی که از قبل تنها عکسهایی از آنها رو دیده بودم والان تا این مدت از سفر تونسم اونا رو از نزدیک مشاهده کنم و ببینم مثل معبد زیگورات چغازنبیل  و آرامگاه حضرت دانیال نبی در شوش و رود کارون اهواز و تش کوه که یک تپه مانندی است در نزدیکی شهر رامهرمز که از زیر سنگهاش آتیش در میاد و واقعا دیدنی بود و عالی . در سفرم برنامه دیدن از آبادان و خرمشهر رو هم دارم که به امید خدا فردا می رم اونجا خیلی مشتاقم که هر چه زودتر اونها رو از نزدیک ببینم مخصوصا مناطق جنگی رو .

به امید خدا بعد از سفر ادامه سفرنامه تایلند رو تموم می کنم و  باسفرنامه خوزستان در خدمتتون هستم شاید شما کسایی هم که مثل من به این استان نفت خیز و پر از ذخایر نفت و گاز که ایرانی به اون وابسته است تا حالا سفر نکرده باشید وسوسه سفر به سرتون بزنه . و از دیدنی ها و تجربیاتم تو این سفر براتون می نویسم.

موفق باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 15:10  توسط یک دوست  | 

سفرنامه تايلند (روز پنجم ) پاتايا

سفرنامه تايلند (روز پنجم ) پاتايا

 صبح ساعت 7.30 از خواب بلند شديم وسايلهامون رو ديشب جمع كرده بوديم . حاضر شديم و رفتيم لابي هتل اتاق رو تسويه كرديم . و رفتيم براي صبحونه آخرين صبحانه تو بانكوك را با خيال راحت و در رستوران هتل آسيا كه هتل خوبي بود و ازش راضي بوديم خورديم و ساعت 9 اتوبوس اومد دنبالمون و رفتيم به سمت پاتايا . راه قشنگ بود و شبيه جاده شمال  . در مسير پاتايا ابتدا رفتيم پارك كروكديل ها يا پارك سنگهاي با قدمت چند ميليون ساله كه الحق خيلي پارك زيبا و قشنگي بود و جون مي داد براي عكاسي . ما هم تو پارك گشتيم و تا دلتون بخواد عكس گرفتيم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 17:15  توسط یک دوست  | 

سفرنامه تایلند (روز چهارم)

 

امروز روز آخري بود كه تو بانكوك بوديم . برنامه ما اين بود كه بريم باغ وحش قديمي بانكوك به نام ديوزيت  dusit zoo در ضمن به خاطر اين كه سفري ورد تمام وقت ما رو در طول روز مي گرفت اونجا رو بي خيال شديم و به همين ديوزيت بسنده كرديم بعد ازصرف صبحانه از جلو هتل تاكسي گرفتيم و از رو نقشه محل باغ وحش رو نشون داديم و ما رو تاکسی برد به اونجا نزديك هم بود و سريع رسيديم .

روبرو باغ وحش يك ساختمون بزرگ و زيبا بود كه به سبك معماري ساختمانهاي ديدني كشورهاي اروپايي ساخته شده بود . محوطه باغ وحش هم از بيرون به صورت يك پارك خيلي بزرگ و سرسبز با يك درياچه زيبا بود . از ساختمون جلو ورودي بليط گرفتيم كه نفري اشتباه نكنم 100 بت بود و يك نقشه هم برداشتيم و شروع كرديم به بازديدمون اول رفتيم باغ پرندگان كه كلي انواع پرنده هاي زيبا توش بود پارك هم خلوت خلوت بود و هوا خيلي عالي .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 13:4  توسط یک دوست  |